تبليغاتX
دهکده عاشقان

دهکده عاشقان

دهکده عاشقان

پایتخت عطش

كنار تو را ترك گفته ام
و زير آسمان نگونسار كه از جنبش هر پرنده تهي است و
هلالي كدر چونان مرده ماهي سيمگونه
فلسي بر سطح موجش مي گذرد
به باز جست تو برخواستم
تا در پايتخت عطش
در جلوه ئي ديگر
بازت يابم
اي آب روشن!
ترا با معيار عطش مي سنجم
***
در اين سرا بچه
آيا
زورق تشنگي است
آنچه مرا به سوي شما مي راند.
يا خود
زمزمه شماست
ومن نه به خود مي روم
كه زمزمه شما
به جانب خويشم مي خواند؟
نخل من اي واحه من!
در پناه شما چشمه سار خنكي هست
كه خاطره اش عريانم مي كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 3:18  توسط حسين  | 

میلاد عاشقانه

(1)

نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد

آنكه نهال نازك دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالاي جهنم

پست است.

آن كو به يكي « آري » مي ميرد

نه به زخم صد خنجر،

مگر آنكه از تب وهن

دق كند.

 

قلعه يي عظيم

كه طلسم دروازه اش

كلام كوچك دوستي است.

 

(2)

انكار ِ عشق را

چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي

دشنه مگر

به آستين اندر

نهان كرده باشي.-

كه عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

كه وجودش همه

بانگي شد.

 

(3)

نگاه كن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاك مي شكند

رخساره اي كه توفانش

مسخ نيارست كرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد

آنكه در كمر گاه دريا

دست

حلقه توانست كرد.

نگاه كن

چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد

آنكه مرگش

ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.

نگاه كن!

*****

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:42  توسط حسين  | 

شبانه

اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست

فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست

و فريادي براي بند.

 

شب 

اعترافي طولانيست.

***

اگر نخستين شب زندان است

يا شام واپسين

- تا آفتاب ديگررا

در چهار راه ها فراياد آري

يا خود به حلقه دارش از خاطر

ببري-،

فريادي بي انتهاست شب فريادي بي انتهاست

فريادي از نواميدي فريادي از اميد،

فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند.

 

شب فريادي طولانيست.

*****

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 1:53  توسط حسين  | 

عشق

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني
آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 3:1  توسط حسين  | 

بوسه

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه در اعماق شب
بوسه يعنی مستی از مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب , لذت از ديوانگی
بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
طعم شيرينی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه يعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است

بوسه را تكرار می بايد نمود
بوسه يعنی عشق و آواز و سرود
بوسه يعنی وصل جانها از دولب
بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

شعر از نازنین

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 2:48  توسط حسين  | 

غمی غمناک

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده

می كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افروز مرا بر غم ها

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای ، اين شب چقدر تاريك است

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟

قطره ای كو كه به دريا ريزم؟

صخره ای كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمی غمناك است

شعر توسط نازنین

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 2:27  توسط حسين  | 

اسم مرا صدا کن

اسم مرا صدا کن
با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه
ای شعر عاشقانه

غمگین ز بی تو ماندن
با عطر تو عجینم
دور از امید و باور
دلخوش به این بهانه

زیر غبار حسرت اسم مرا صدا کن
با من بخوان دوباره صد شعر وصد ترانه

ابر غریب غصه غمگین ز راز چشمت
گریه ولی باران بی نام و بی نشانه

اسم مرا صدا کن...

قهر سکوت تلخت هم راز هق هق ام شد
مرهم جز این نباشد در ظلمت شبانه

با خود اگر چه دورم سر تا به پا تو هستم
از تو به خود رسیدم پر شور و عارفانه

ای موج سرکش شب دریای برد باری
من زورقی شکسته ام در شام شاعرانه

اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه

اسم مرا صدا کن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:47  توسط حسين  | 

تمنای محال

گل به گل سنگ به سنگ

این دشت همه یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت سوگواران تواند

رفتی اینک اما آیا باز میگردی

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:5  توسط حسين  | 

چشم

در این دنیا نکردم هیچ گناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر دارد نگاه من گناهی

عذابم ده همان گونه که خواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 0:39  توسط حسين  | 

شوق دیدار

شوق دیدار

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم سربسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 19:27  توسط حسين  | 

سايبان چشمانت

نگاهت آسمانم بود و گم شد

دو چشمت سايه بانم بود و گم شد

به زير آسمان در سايه تو

جهان در ديدگانم بود و گم شد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 2:22  توسط حسين  | 

روزی که ..........

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.

روزی كه هر حرف ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه ديگر

نباشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 12:19  توسط حسين  | 

میشود برگشت

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

من بهار ديگری را دوست می دارم

 می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بياموزيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 12:18  توسط حسين  | 

گلباران

با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطرافشان

گلباران باد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 12:13  توسط حسين  | 

خستم كردي

 mo0hemi vojo0d nadare vase kassii hame ye mo0delan messe tamo0me labashaka!! har ko0do0mo0 maze ko0ni badesh messe baghie mishe badesh migi ke chera into0rie entezar darii ba in kara chi behet begam minalyy az in zamo0neo0 ro0zegare yevarii ,amma ino0 ghabo0l ko0n ke kho0det yevarii tari ta kho0dett saf naiistii sarepa hamechizo0 yevarii mibini pass kho0det kho0b bash ta hame ham kho0b bebini====>send to0 all babyS_ vali tajrobe moalemi ke aval mizan

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 3:54  توسط حسين  | 

مهرباني را بياموزيم

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

- آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

- روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

يعنی يک نفر آبی است

موسم نيلوفران يعنی

يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 2:59  توسط حسين  | 

ليلي و مجنون

اشكا كه نم‎نم مي‎زنن نگا تُ
وقتي كه پاييز مي‎گيره صدا تُ
خوب كه بِهِت زل مي ‎زنم مي‎بينم
شرم و حيا پر مي‎كنه نگا تُ

نذار بازم يه ابر خيس تيره
فرصت چشما تُ اَزَم بگيره
وگرنه غم جاري مي‎شه تو رگهام
وگرنه شادي تو دلم مي‎ميره

وقتي که چشمات خيس بارون مي‎شه
دلم مي‎لرزه ، مي‎شكنه ، خون مي‎شه
آي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي
هركي تو رُ ببينه مجنون مي‎شه

آهاي تو كه نگات يه باغ زيتون
آهاي تو كه صدات صداي بارون
بهار پيرهنت پر از بنفشه
صداي پات ترانه‎ي خيابون


يه لب بخند و گريه رُ رها كن
بازم با من مثل قديما تا كن
تموم رشته‎ها م ُ پنبه كردي
تو رو خدا سگرمه‎ها تُ وا كن
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 2:11  توسط حسين  | 

جاي من خاليست

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!           

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:17  توسط حسين  | 

سلطان قلبها

يه دل مي گه برم ، برم

يه دل مي گه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم

بي تو چه كنم ؟

پيش عشقي زيبا زيبا

خيلي كوچيكه دنيا دنيا

با ياد توام هر جا هر جا

تركت نكنم

سلطان قلبم تو هستي تو هستي

دروازه هاي دلم را شكستي

پيمان ياري به قلبم تو بستي

با من پيوستي

اكنون اگر از تو دورم به هر جا

بر يار ديگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو و تمنا

اي يار زيبا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 20:21  توسط حسين  |